خرید بک لینک
با خودم عهد بسته بودم تا اطلاع ثانوی که حالم بهتر نشده با مامان باباش حرف نزنم. نزدم هم.مامانم مامانش رو باز دیده بود. مامانش به مامانم گفته بود من دیگه خجالت میکشم زنگ بزنم به جانا و میم. چرا که هربار پیگیری میکنن زمینو و من نتونستم بفروشم ش هنوز. باباش چند روز پیش زنگ زد بهم. بابایی که اصولا سالی یک بار بیشتر ما باهاش حرف نمیزنیم. زنگ زده بود مثلا از دلمون دربیاره و دوباره همون حرفای تکراری رو تلاش کنه که نگه. رابطه من و میم؟هنوز چالش داریم. هنوز اونقدرا مث قبل دلم براش نمیره. به مشاور گقتم. گفت کتاب محکم در آغوشم بگیر رو بخونید. گفت این که انتظار داری اون چیزای شکسته شده درست بشه، اشتباه مطلقه. قبول کن یه سری پل ها درست نمیشه. جون دادم تا قبول کنم. هنوز چیزی مث ضعف عصبی بم دست میده. پریناز یه بار نوشته بود حالا من هرچی م تلاش کنم و خود کنترلی کنم، وقتی با یه حرکت از طرف خونواده همسر کل اون تلاش ها پودر میشه. با عمق وجود میفهمم چی میگه. اسمشو گذاشتم پنچر شدن. نمیجنگم باهاش دیگه. انکارش هم نمیکنم. میزارم یک ساعت پنچر شم. بعد خودمو میتکونم. بلند میشم. این پنچر شدنه همراه با عصبی شدن از دست میم هم هست. یهو یادم میاد دوبازه و یهو عصبی تر میشم. به میم گفتم انتظار نداشته باش با بذر های قبلی , برداشت های بهتری کنی. بذرت همون محصول رو میده. همون رفتار، همون واکنشا رو توی من ایجاد میکنه. با بی توجهی و سپردن همه چی به زمان، من بهتر نمیشم. متنفر تر میشم. تلاش داره میکنه. بله. اما تا سفیدی دندون منو میبینه دوبازه یادش میره دوبازه باید یادش بیارم!چند تا مهمون داشتیم این چند وقت. همون وقتی که من داشتم تو خشم میسوختم. از خدا پرسیدم حکمت این مهمونا وسط این هیری بیری چی بوده...و وقتی رفت

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 12:12

سیاست زنونههنوزم برام سواله مردایی که به حرف زنشون گوش میدن چه شکلی ن. دقیقا زنه تو خونه چیکار میکنهچه سیاستی داره؟با روشای سوسکی حرفشو به کرسی مینشونه؟نمیدونم. دلم میخواست یکی از این زنا تو زندگی م بود..یکی که ازش یاد میگرفتم. از لحاظ روانی خیلی وقته حالم خوب نیست.ازین که یه دنیا کار میکنم و پول درنمیارم متنفرمازین که تا عصبانی میشم دستم فلجم میکنه متنفرم.مامان میم چند روز پیش زنگ زد. جواب دادم. دفتر بودم. میم هم پیشم بود. خوبیش ب این بود که میشنید من نه بی ادبی میکنم نه تند حرف میزنم. با دلتنگی گفت پس کی میاین پیش ما؟گفتم حالا ایشالا سر فرصت.فامیلشون هم فوت شد. من نه زنگ زدم تسلیت بگم و نه چیزی. یچی رو هم پدر میم فرستاد و من همش با همون بلاهت همیشگی فکر میکردم که خب برم یچی بخرم جبران بشه زحمتشون. بعد یه جا به خودم اومدم دیدم نه. کافیه یچی بخرم و تماس بگیرم. به خودشون میگن که خب جانا دیگه آشتی کرده باهامون. بعد دوباره یچی مث پتک میخوره تو صورتم. این که ما هیچ کدوم آدمای جاودانی نیستیم. نکنه اونا رو هم دل چرکین کنم و بمیرم؟دلم میخواد این قسمت زندگی مو بزنم جلو...خدایا...اونقدر به من ثروت عطا کن که من نگاهم به تو باشه. نه اونا...خدایا به من دل ریسک کردن بده و توان پولدار شدن...واقعا مومنم به این که تو بخوای میشه. تو نخوای نمیشه..داشتم فکر میکردم این چالش به من چی یاد داد؟این که اگه روزی بچه دار شدم، حواسم بیشتر به اونی باشه که خجالتی تره. اونی که کمتر میگه میخواد. اونی که رعایت میکنه...میم این بچه بود...جان • پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲ • 23:46 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 12:12

صفحه بندی